معنی درس چهاردهم – کبوتر طوقدار
حکایت کردهاند که در ناحیهی کشمیر، شکارگاه و سبزهزاری خوش و خرّم و باصفا وجود داشت که از انعکاس و بازتاب گیاهان خوشبوی آن، پَر سیاه و زشت کلاغ همانند دُمِ طاووس، رنگارنگ و زیبا به نظر میرسید و دُمِ طاووس ( که سمبل رنگارنگی و زیبایی است ) در مقایسه با زیباییِ آن سبزهزار، همچون پَرِ زاغ، سیاه و زشت دیده میشد.
** در آن سبزهزار، گلهای لاله مانند چراغی میدرخشید و از دودِ آن چراغ، وسط گلبرگهای لاله، سیاه شده بود. ( اشاره به سیاهی درون گل لاله )
** گل شقایق بر ساقهی خویش ایستاده بود، انگار که جامی از شراب بر روی پایهای از زمرّدِ سبز رنگ قرار گرفته است.
در آن مرغزار، صید و شکار فراوانی وجود داشت و شکارچیان، پیوسته در آنجا رفت و آمد داشتند. زاغی در اطراف آن مرغزار بر روی درختِ بزرگ و انبوهی ( پر شاخ و برگی ) خانه داشت. نشسته بود و این طرف و آن طرف را نگاه میکرد. ناگهان، شکارچیِ آشفتهحال و بد لباسی، دام بر گردن و عصایی در دست، به سمت درخت، حرکت کرد. زاغ ترسید و با خود گفت: این شکارچی در صددِ انجام کاری به این طرف میآید و نمیتوان فهمید که قصدِ شکارکردنِ مرا دارد یا کس دیگری. به هرحال من همینجا میمانم و نگاه میکنم که چه کاری انجام میدهد.
صیّاد جلو آمد و دام را گسترد و دانه ریخت و در کمین نشست. مدّتی منتظر ماند. ( مدّتی گذشت ) تعدادی کبوتر رسیدند و رئیس آنان کبوتری بود که به او مطوّقه ( طوقدار ) میگفتند و در اطاعت و فرمانبرداری از او روزگار میگذراندند. ( زندگی میکردند ) همینکه دانهها را دیدند، ناآگاهانه پایین آمدند و همگی در دام گرفتار شدند و شکارچی خوشحال شد و جستوخیزکنان شروع به دویدن کرد تا کبوتران را بگیرد و کبوتران بیتابی میکردند و هرکدام برای رهایی خود تلاش مینمودند.
مطوّقه گفت: اکنون زمان ستیز و کشمکش نیست؛ باید همگی نجات و رهایی یاران را از رهایی خود مهمتر بدانند. و الآن مصلحت ( کار درست ) آن است که همه با هم همکاری کنید و تلاش نمایید که دام را از زمین بلند کنیم زیرا رهایی ما وابسته به این کار است.
کبوتران فرمان مطوّقه را اطاعت کردند و دام را از زمین بلند کردند و راه خود را در پیش گرفتند و صیّاد شروع به تعقیب آنها کرد به این امید که عاقبت خسته شوند و بر زمین بیفتند. و کلاغ نیز با خود فکر کرد که به دنبال آنها بروم و بفهمم که سرانجامِ کار آنها چه خواهد شد که من نیز ممکن است که به چنین حادثهای گرفتار شوم و از تجربهها میتوان برای دفع و دور کردن حوادث ناگوار، به عنوان سلاحی استفاده کرد.
مطوّقه وقتی که دید صیّاد به دنبال آنان است، به یاران خود گفت: این صیّاد بیشرم در کارِ تعقیبِ ما، جدّی است و تا از چشمِ او دور نشویم ما را رها نمیکند. چاره آن است که به سمت آبادیها و جاهای پردرخت برویم تا دیگر ما را نبیند و ناامید و بیبهره بازگردد زیرا در این حوالی موشی زندگی میکند که از دوستان من است. به او میگویم که این بندها را ببُرد. کبوتران توصیه و نظر او را سرمشق خود قرار دادند. ( به توصیهی او عمل کردند ) و تغییر مسیر دادند و صیّاد نیز برگشت.
مطوّقه به محل سکونتِ موش رسید. به کبوتران فرمان داد که: « پایین بیایید.» فرمان او را اجرا کردند و همگی بر زمین نشستند و نام آن موش، زبرا بود، که بسیار زیرک و عاقل بود و تجربهی زیادی کسب کرده بود و بد و خوبِ روزگار را تجربه کرده بود و در آن جایگاه برای فرار در روز حادثه، صد سوراخ ( دالان ) درست کرده و همهی آنها را به هم متّصل نموده بود ( هر یک به دیگری راه داشت ) و بر حسب علم و دانش و مصلحت ( از آن راهها ) محافظت میکرد. مطوّقه صدا زد که: « بیرون بیا ». زبرا پرسید که: « تو کیستی ». مطوّقه نام خود را گفت؛ موش او را شناخت و به سرعت بیرون آمد.
وقتی مطوّقه را در دام بلا گرفتار دید، شروع به گریستن کرد و اشک بر روی صورتش جاری شد و گفت: ای دوست عزیز و رفیق همراه، چه کسی تو را گرفتار کرد؟ مطوّقه جواب داد که: سرنوشت آسمانی، مرا به این جای خطرناک ( گرداب ) کشاند. موش این حرف را شنید و به سرعت مشغول بریدن بندهایی شد که مطوّقه با آن بسته شده بود. مطوّقه گفت: « ابتدا بندهای یارانم را باز کن » موش به این حرف توجّه نکرد. ( مطوّقه ) گفت: « ای دوست، سزاوارتر است ( بهتر است ) که ابتدا بندهای یارانم را باز کنی » ( موش ) گفت: سخنت را تکرار میکنی. آیا تو به نجات جان خود محتاج نیستی و برای نفس و جان خود حقّی قائل نمیشوی؟
گفت: نباید مرا به دلیل این کار سرزنش کرد، زیرا من ریاست این کبوتران را پذیرفتهام و آنها به این دلیل، حقّی بر گردن من دارند. چون کبوتران با اطاعت و پیروی و خیرخواهی، حقوق مرا ادا کردند و به کمک و پشتیبانی آنان از دست صیّاد نجات یافتم، من نیز باید وظایف رهبری را انجام دهم و به وظیفهام به عنوان رهبرِ این گروه، عمل کنم. و میترسم که اگر ابتدا بندهای مرا بازکنی، خسته شوی و تعدادی از کبوتران در دام، باقی بمانند ولی اگر من بسته باشم، حتّی اگر بسیار خسته و ملول شده باشی، در حقّ من سستی و سهلانگاری نمیکنی و دلت به آن راضی نمیشود. و همچنین در هنگام بلا و گرفتاری با هم بودهایم، پس شایسته است که در زمانِ آزادی و آسایش نیز با هم موافق و همراه باشیم وگرنه ملامتگران، فرصت سرزنش و بدگویی پیدا میکنند.
موش گفت: عادت و شیوهی نیکان و بزرگان اینگونه است و با این صفت و روشِ نیک و پسندیده، دوستی و اعتماد یاران نسبت به تو بیشتر میگردد. ( تو را بیشتر دوست خواهند داشت و به وفاداری تو اطمینان بیشتری خواهند کرد ) و آنگاه با جدّیّت و علاقه، تمامِ بندهای آنان را برید و دوستانش آزاد و در امان برگشتند.
از ماست که بر ماست
1- یک روز، عقابی از روی سنگی به هوا پرواز کرد و برای پیدا کردن غذا، پر و بال خود را به حرکت درآورد.
2- ( عقاب ) به بالهای راست و کشیدهی خود نگاه کرد و ( از روی غرور ) گفت: اکنون همهی جهان در زیر بالهای من قرار دارد. ( بر همهی جهان احاطه و تسلّط دارم )
3- وقتی که به اوج آسمان پرواز میکنم با چشمان تیزبین خود، همه چیز حتّی ذرههای ریزِ تهِ دریا را میبینم.
4- اگر پشهای روی خاشاک تکان بخورد، آن را آشکارا با چشمان تیزبین خود خواهم دید.
5- عقاب بسیار خودستایی کرد و تکبّر ورزید و از سرنوشت نترسید. نگاه کن که روزگارِ ستمگر چه بلایی بر سر او آورد.
6- ناگهان از بخت بد، تیراندازی نیرومند، از کمینگاه خود تیری به سوی عقاب پرتاب کرد.
7- آن تیر کشنده و مُهلک بر بال عقاب اصابت کرد و از اوج آسمان، او را به پایین انداخت.
8- عقاب بر روی خاک افتاد و مانند ماهی ( که از آب بر خاک میافتد ) شروع به غلتیدن کرد؛ سپس بالهای خود را از هر دو طرف بازنمود.
9- عقاب گفت: جای تعجّب است که تیری که از جنس چوب و آهن است چگونه با این شتاب و قدرت در آسمان به پرواز درآمد؟
10- عقاب به سمت تیر نگاه کرد و پرهای خود را در انتهای آن تیر دید و گفت: از دست چه کسی شکایت کنیم، زیرا هر بلایی که بر سر ما میآید، نتیجهی اعمال خود ماست ( شکست را باید در اندیشه و کردارِ خود جست و جو کنیم. )
پاسخ خودآزمایی
ج1 ) عنوان فصل، « فرهنگ و هنر» است؛ یعنی آداب و رسوم، دعوت به ارزشها و رفتارهای سازندهی اجتماعی چون تعاون و پرهیز از خشونت و رفتارهای نادرست مانند تقلید کورکورانه، که این عناصر و مضامین ذکر شده ارتباط تنگاتنگی با محتوای دو متنِ درس دارد.
محتوای درسِ « کبوتر طوقدار»: اتّحاد، همبستگی، تعاون، ایثار، نوعدوستی و پیروی از رهبر و راهنما.
محتوای درسِ « از ماست که بر ماست»: پرهیز از غرور و تکبّر، فراموش نکردن تقدیر و سرنوشت و این که نتیجهی اعمال را باید در اندیشه و کردار خود جست و جو کنیم. ( شکست را باید نتیجهی کار خود بدانیم )
ج2 ) کبوتران اضطرابی میکردند و هر یک خود را میکوشید ( = میکوشیدند )
ج3 ) رهبران و بزرگان باید حقّ پیروان و مُریدان و رهروان خود را به شایستگی ادا کنند و به وظایف خود عمل نمایند.
ج4- احتمال میداد که موش پس از آزاد کردن او خسته شود و دیگران را از یاد ببرد، ولی با آزاد کردن دیگران از بند، مطوّقه را که از دوستان صمیمی و نزدیک او بود فراموش نمیکرد. ( نشاندهندهی ایثار و از خودگذشتگی او نیز بود. )
