حکایت کرده­اند که در ناحیه­ی کشمیر، شکارگاه و سبزه­زاری خوش و خرّم و باصفا وجود داشت که از انعکاس و بازتاب گیاهان خوشبوی آن، پَر سیاه و زشت کلاغ همانند دُمِ طاووس، رنگارنگ و زیبا به نظر می­رسید و دُمِ طاووس ( که سمبل رنگارنگی و زیبایی است ) در مقایسه با زیباییِ آن سبزه­زار، همچون پَرِ زاغ، سیاه و زشت دیده می­شد.

** در آن سبزه­زار، گل­های لاله مانند چراغی می­درخشید و از دودِ آن چراغ، وسط گلبرگ­های لاله، سیاه شده بود. ( اشاره به سیاهی درون گل لاله )

** گل شقایق بر ساقه­ی خویش ایستاده بود، انگار که جامی از شراب بر روی پایه­ای از زمرّدِ سبز رنگ قرار گرفته است.

در آن مرغزار، صید و شکار فراوانی وجود داشت و شکارچیان، پیوسته در آن­جا رفت و آمد داشتند. زاغی در اطراف آن مرغزار بر روی درختِ بزرگ و انبوهی ( پر شاخ و برگی ) خانه داشت. نشسته بود و این طرف و آن طرف را نگاه می­کرد. ناگهان، شکارچیِ آشفته­حال و بد لباسی، دام بر گردن و عصایی در دست، به سمت درخت، حرکت کرد. زاغ ترسید و با خود گفت: این شکارچی در صددِ انجام کاری به این طرف می­آید و نمی­توان فهمید که قصدِ شکارکردنِ مرا دارد یا کس دیگری. به هرحال من همین­جا می­مانم و نگاه می­کنم که چه کاری انجام می­دهد.

صیّاد جلو آمد و دام را گسترد و دانه ریخت و در کمین نشست. مدّتی منتظر ماند. ( مدّتی گذشت ) تعدادی کبوتر رسیدند و رئیس آنان کبوتری بود که به او مطوّقه ( طوق­دار ) می­گفتند و در اطاعت و فرمانبرداری از او روزگار می­گذراندند. ( زندگی می­کردند ) همین­که دانه­ها را دیدند، ناآگاهانه پایین آمدند و همگی در دام گرفتار شدند و شکارچی خوشحال شد و جست­و­خیزکنان شروع به دویدن کرد تا کبوتران را بگیرد و کبوتران بی­تابی می­کردند و هرکدام برای رهایی خود تلاش می­نمودند.

مطوّقه گفت: اکنون زمان ستیز و کشمکش نیست؛ باید همگی نجات و رهایی یاران را از رهایی خود مهم­تر بدانند. و الآن مصلحت ( کار درست ) آن است که همه با هم همکاری کنید و تلاش نمایید که دام را از زمین بلند کنیم زیرا رهایی ما وابسته به این کار است.

کبوتران فرمان مطوّقه را اطاعت کردند و دام را از زمین بلند کردند و راه خود را در پیش گرفتند و صیّاد شروع به تعقیب آن­ها کرد به این امید که عاقبت خسته شوند و بر زمین بیفتند. و کلاغ نیز با خود فکر کرد که به دنبال آن­ها بروم و بفهمم که سرانجامِ کار آن­ها چه خواهد شد که من نیز ممکن است که به چنین حادثه­ای گرفتار شوم و از تجربه­ها می­توان برای دفع و دور کردن حوادث ناگوار، به عنوان سلاحی استفاده کرد.

مطوّقه وقتی که دید صیّاد به دنبال آنان است، به یاران خود گفت: این صیّاد بی­شرم در کارِ تعقیبِ ما، جدّی است و تا از چشمِ او دور نشویم ما را رها نمی­کند. چاره آن است که به سمت آبادی­ها و جاهای پردرخت برویم تا دیگر ما را نبیند و ناامید و بی­بهره بازگردد زیرا در این حوالی موشی زندگی می­کند که از دوستان من است. به او می­گویم که این بندها را ببُرد. کبوتران توصیه و نظر او را سرمشق خود قرار دادند. ( به توصیه­ی او عمل کردند ) و تغییر مسیر دادند و صیّاد نیز برگشت.

مطوّقه به محل سکونتِ موش رسید. به کبوتران فرمان داد که: « پایین بیایید.» فرمان او را اجرا کردند و همگی بر زمین نشستند و نام آن موش، زبرا بود، که بسیار زیرک و عاقل بود و تجربه­ی زیادی کسب کرده بود و بد و خوبِ روزگار را تجربه کرده بود و در آن جایگاه برای فرار در روز حادثه، صد سوراخ ( دالان ) درست کرده و همه­ی آن­ها را به هم متّصل نموده بود ( هر یک به دیگری راه داشت ) و بر حسب علم و دانش و مصلحت ( از آن راه­ها ) محافظت می­کرد. مطوّقه صدا زد که: « بیرون بیا ». زبرا پرسید که: « تو کیستی ». مطوّقه نام خود را گفت؛ موش او را شناخت و به سرعت بیرون آمد.

وقتی مطوّقه را در دام بلا گرفتار دید، شروع به گریستن کرد و اشک بر روی صورتش جاری شد و گفت: ای دوست عزیز و رفیق همراه، چه کسی تو را گرفتار کرد؟ مطوّقه جواب داد که: سرنوشت آسمانی، مرا به این جای خطرناک ( گرداب ) کشاند. موش این حرف را شنید و به سرعت مشغول بریدن بندهایی شد که مطوّقه با آن بسته شده بود. مطوّقه گفت: « ابتدا بندهای یارانم را باز کن » موش به این حرف توجّه نکرد. ( مطوّقه ) گفت: « ای دوست، سزاوارتر است ( بهتر است ) که ابتدا بندهای یارانم را باز کنی » ( موش ) گفت: سخنت را تکرار می­کنی. آیا تو به نجات جان خود محتاج نیستی و برای نفس و جان خود حقّی قائل نمی­شوی؟

گفت: نباید مرا به دلیل این کار سرزنش کرد، زیرا من ریاست این کبوتران را پذیرفته­ام و آن­ها به این دلیل، حقّی بر گردن من دارند. چون کبوتران با اطاعت و پیروی و خیرخواهی، حقوق مرا ادا کردند و به کمک و پشتیبانی آنان از دست صیّاد نجات یافتم، من نیز باید وظایف رهبری را انجام دهم و به وظیفه­ام به عنوان رهبرِ این گروه، عمل کنم. و می­ترسم که اگر ابتدا بندهای مرا بازکنی، خسته شوی و تعدادی از کبوتران در دام، باقی بمانند ولی اگر من بسته باشم، حتّی اگر بسیار خسته و ملول شده باشی، در حقّ من سستی و سهل­انگاری نمی­کنی و دلت به آن راضی نمی­شود. و همچنین در هنگام بلا و گرفتاری با هم بوده­ایم، پس شایسته است که در زمانِ آزادی و آسایش نیز با هم موافق و همراه باشیم وگرنه ملامتگران، فرصت سرزنش و بدگویی پیدا می­کنند.

موش گفت: عادت و شیوه­ی نیکان و بزرگان این­گونه است و با این صفت و روشِ نیک و پسندیده، دوستی و اعتماد یاران نسبت به تو بیشتر می­گردد. ( تو را بیشتر دوست خواهند داشت و به وفاداری تو اطمینان بیشتری خواهند کرد ) و آن­گاه با جدّیّت و علاقه، تمامِ بندهای آنان را برید و دوستانش آزاد و در امان برگشتند.

logotak.tk        شکلکهای زیباساز و لوگو سازی رایگان

از ماست که بر ماست

1- یک روز، عقابی از روی سنگی به هوا پرواز کرد و برای پیدا کردن غذا، پر و بال خود را به حرکت درآورد.

2- ( عقاب ) به بال­های راست و کشیده­ی خود نگاه کرد و ( از روی غرور ) گفت: اکنون همه­ی جهان در زیر بال­های من قرار دارد. ( بر همه­ی جهان احاطه و تسلّط دارم )

3- وقتی که به اوج آسمان پرواز می­کنم با چشمان تیزبین خود، همه چیز حتّی ذره­های ریزِ تهِ دریا را می­بینم.

4- اگر پشه­ای روی خاشاک تکان بخورد، آن را آشکارا با چشمان تیزبین خود خواهم دید.

5- عقاب بسیار خودستایی کرد و تکبّر ورزید و از سرنوشت نترسید. نگاه کن که روزگارِ ستمگر چه بلایی بر سر او آورد.

6- ناگهان از بخت بد، تیراندازی نیرومند، از کمینگاه خود تیری به سوی عقاب پرتاب کرد.

7- آن تیر کشنده و مُهلک بر بال عقاب اصابت کرد و از اوج آسمان، او را به پایین انداخت.

8- عقاب بر روی خاک افتاد و مانند ماهی ( که از آب بر خاک می­افتد ) شروع به غلتیدن کرد؛ سپس بال­های خود را از هر دو طرف بازنمود.

9- عقاب گفت: جای تعجّب است که تیری که از جنس چوب و آهن است چگونه با این شتاب و قدرت در آسمان به پرواز درآمد؟

10- عقاب به سمت تیر نگاه کرد و پرهای خود را در انتهای آن تیر دید و گفت: از دست چه کسی شکایت کنیم، زیرا هر بلایی که بر سر ما می­آید، نتیجه­ی اعمال خود ماست ( شکست را باید در اندیشه و کردارِ خود جست و جو کنیم. )

logotak.tk        شکلکهای زیباساز و لوگو سازی رایگان

 پاسخ خودآزمایی

ج1 ) عنوان فصل، « فرهنگ و هنر» است؛ یعنی آداب و رسوم، دعوت به ارزش­ها و رفتارهای سازنده­ی اجتماعی چون تعاون و پرهیز از خشونت و رفتارهای نادرست مانند تقلید کورکورانه، که این عناصر و مضامین ذکر شده ارتباط تنگاتنگی با محتوای دو متنِ درس دارد.

محتوای درسِ « کبوتر طوقدار»: اتّحاد، هم­بستگی، تعاون، ایثار، نوع­دوستی و پیروی از رهبر و راهنما.

محتوای درسِ « از ماست که بر ماست»: پرهیز از غرور و تکبّر، فراموش نکردن تقدیر و سرنوشت و این که نتیجه­ی اعمال را باید در اندیشه و کردار خود جست و جو کنیم. ( شکست را باید نتیجه­ی کار خود بدانیم )

ج2 ) کبوتران اضطرابی می­کردند و هر یک خود را می­کوشید ( = می­کوشیدند )

ج3 ) رهبران و بزرگان باید حقّ پیروان و مُریدان و رهروان خود را به شایستگی ادا کنند و به وظایف خود عمل نمایند.

ج4- احتمال می­داد که موش پس از آزاد کردن او خسته شود و دیگران را از یاد ببرد، ولی با آزاد کردن دیگران از بند، مطوّقه را که از دوستان صمیمی و نزدیک او بود فراموش نمی­کرد. ( نشان­دهنده­ی ایثار و از خودگذشتگی او نیز بود. )