با چه رویی دارد این شمشیر می‌آید فرود

می روی با فرق خونین پیش بازوی کبود
شهر بی زهرا که مولا! قابل ماندن نبود


با وضو آمد به قصد لیله الفرقت، علی!
ابن ملجم در شب احیاء چه قرآنی گشود


مسجد کوفه کجا، پشت در کوچه کجا
ضربت کاری که خوردی، یا علی! آن ضربه بود


دور محرابت نمی‌بیند ملائک را مگر؟
با چه رویی دارد این شمشیر می‌آید فرود


ساقیا در سجده هم جام شهادت می‌زنی
اولین مستی که می‌خوانی تشهد در سجود


کینه‌ای از ذوالفقارت داشت گویی در دلش
تا چنین فرق تو را وا کرد شمشیرِ حسود


رسم شد شق القمر کردن میان کوفیان
از همین شمشیر درس آموخت عاشورا، عمود


در وداعت با حسین اشک تو جاری می‌شود
دیده‌ای گویا از اینجا خیمه‌ها را بین دود


بین فرزندانی اما این حسینت را غریب
می‌کشندش با لبان تشنه در بین دو رود


با یتیمان آمدم پشت سرای زینبت
شیر آوردم پدر جان! دیر آوردم، چه سود؟

  قاسم صرافان

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند « صبح » تو را « ابرهای تار »

تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل! گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند

مانده ام پشت ِ در ِ چوبي، "بفرما"يي بگو

دختر ِ خيام! يک جرعه شرابم ميدهي؟

دزدکي بابا نفهمد شعر ِ نابم ميدهي؟

مانده ام پشت ِ در ِ چوبي، "بفرما"يي بگو

تشنه هستم از سفال ِ کوزه آبم ميدهي؟

تا نلرزم بيش از اينها در شب ِ موهاي ِ تو

از دو چشم ِ روشن ِ خود آفتابم ميدهي؟

نم نم ِ باران ِ انگور است و عطر ِ کاهگل

دست در دست ِ نسيمت پيچ و تابم ميدهي؟

زخمه برميداري از دل چين به چين با دامنت؟

رقص ِ پرشور ِ دف و چنگ و ربابم ميدهي؟

بيتي از لبهاي ِ من بر بيتي از لبهاي ِ تو

يک رباعي سهم ِ اين حال ِ خرابم ميدهي؟

ميهمانم ميکني با نان ِ داغ ِ گردنت؟

زير ِ پيراهن دو تيهوي ِ کبابم ميدهي؟

اينهمه اخترشناسي برده اي ارث از پدر

ماه ِ من! از آسمانت يک شهابم ميدهي؟

راز ِ تقويم ِ جلالي در قد ِ موزون ِ توست

در گذر از غم شماري ها شتابم ميدهي؟

ميگذاري بالش ِ بازوي ِ خود زير ِ سرم؟

خسته ام بر روي ِ سينه جاي ِ خابم ميدهي؟

گزمه هاي ِ مست ِ سلجوقي نيافتد چشمشان

چهره مي پوشاني و کمتر عذابم ميدهي؟

مادرم را ميفرستم سمت ِ نيشابورتان

در دل ِ تاريخ، يک "بله" جوابم ميدهي؟

شهراد ميدري

انتظار فرج از نیمة خرداد کشم

 

ضیافت الله

 

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه کـــه تصویـــر تـــو را قاب گرفت

خواستم نوح شوم، موج غمت غرقم کرد

کشتی ام را شب طوفانی گرداب گرفت

در قنوتـــم ز خدا «عقـل» طلب مــــی کردم

«عشق» اما خبر از گوشة محراب گرفت

نتوانست  فـــرامــــوش  کند  مستــــی  را

هر که از دست تو یک قطره میِ ناب گرفت

کـــی بـــــه انداختن سنگ پیاپـی در آب

ماه را می شود از حافظة آب گرفت؟!

 

ما را چه کبوترانه وفادار کرده است

 

رمضان مبارک

                              ما را به دعا کاش نسازند فراموش

                                                رندان سحرخیز که صاحب نفسانند ...

شعری نبشته ام همه درد

انگار کن حکایت من از یک قلندر دگری ست

شعری نبشته ام همه درد از روز دیگر حسنک

انگار کن زمانة بد، بد کرده خوب های مرا

انگار کن که خوف و خطر افتاده از سر حسنک

انگار کن که بالش خز، خوابانده شور و حال ورا

سرد است کوچة فقرا، گرم است بستر حسنک

انگار کن در آینة این روزهای تلخ ترین

شمشیر می زند حسنک، آن هم برابر حسنک

دیگر زمینی اند و زبون، اوضاع شان ز وصف برون

حتی نمی پرد به هوا، باز و کبوتر حسنک

شاید کسی که گفتم از او، من باشم و تو باشی و ما

شاید خودِ خود حسنک... شاید برادر حسنک...

شاید دگر شده حسنک، پاسوز زر شده حسنک

بیچاره بیهقی که منم، بیچاره مادر حسنک...

خرمشهر!

خرمشهر!

هرگز از خاطر نخواهيم برد

صميميت سيال تو را

 بوي نخلي كتفهايت را و شرجي ات را... 

مجيد زماني اصل