افلاکی در مناقب العارفین می نویسد:  

آن شب، آخرین شبی بود که مولانا به ناچار بار زندگی این جهان و فراق دوست را تحمل می کرد. جسم او گرفتار تب شدید بود، انگار که تن لاغر و نحیف مولانا آتش گرفته بود و دود از آن بر می خاست. سلطان ولد بر بالین پدر نشسته بود و به چهرة کشیده و نورانی او خیره مانده بود. شب از نیمه می گذشت. مولانا چشم های به زردی گراییدة خود را گشود، به سلطان ولد نگاه کرد؛ پهنای صورت او را اشک پوشانده بود. مولانا گفت: بهاءالدین! من خوشم، برو سری بنه و قدری بیاسا و ما را با دوست تنها بگذار. اما مولانا این خواست را با زبان خود بیان کرد؛ زبان شعر، زبان عشق. این آخرین غزلی است که بر زبان مولانا جاری شده است: 
 
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
 
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا خواهي برو جفا کن
 
از من گريز تا تو هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت ترک ره بلا کن
 
ماييم و آب ديده در کنج غم خزيده
بر آب ديدة ما صد جاي آسيا کن
 
خيره کشي است ما را دارد دلي چو خارا
بکشد کسش نگويد تدبير خونبها کن
 
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زردروي عاشق تو صبر کن وفا کن
 
دردي است غير مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گويم کاين درد را دوا کن
 
در خواب دوش پيري در کوي عشق ديدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوي ما کن
 
گر اژدهاست بر ره عشقي است چون زمرد
از برق اين زمرد هي دفع اژدها کن
 
بس کن که بيخودم من ور تو هنرفزايي
تاريخ بوعلي گو تنبيه بوالعلا کن