<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ادب روز</title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 05 Sep 2023 19:49:54 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>اوّلین مسافران اربعین</title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/499</link>
<description>1 دشت گام‌های جابر و عطیّه را یک هزار و چارصد بهار در بغل گرفته است خاک، زیر پوستش ردّ پای این دو را هنوز مثل خون تازه حفظ کرده است اوّلین مسافران اربعین هنوز هم در کنار ما پیاده سیر می‌کنند □ از عطیّه در خیال خود سؤال می‌کنم: «جابرِ هزار و چارصد بهار پیش مدفن غریب و بی‌نشان دوست را بی فروغ دیده‌اش چگونه یافت؟ با کدام سوی چشم بی‌امان به سوی کربلا شتافت؟» پاسخ عطیّه یک کلام بود: «بوی تربت حسین» 2 آفتاب پشت ابرهاست در میانه‌های راه دختری سینی غذا به دست با</description>
<pubDate>Tue, 05 Sep 2023 19:49:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/499</guid>
</item>
<item>
<title>این صدای ناموافق زخمة تنبور کیست؟ </title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/498</link>
<description>این همه آتش خدایا شعله اش از گور کیست؟ شهوت این بی نمازان، نشئة انگور کیست؟ پرده دانان طریقت در صبوری سوختند این صدای ناموافق زخمة تنبور کیست؟ پنج استاد حقیقت حرف شان با ما یکی ست راستی در پشت این دستورها دستور کیست؟ آب نوشان ادّعای خضر بودن می کنند رنگ پیراهان اینان وصلة ناجور کیست؟ دست این پاسور بازان هر که دل را داد باخت دوستان چشم شما در انتظار سور کیست؟ دین و دل دادند یارانم در این شرب الیهود شیخ ما در باده گم شد، مست ما مستور کیست؟ این که خضرش خوانده</description>
<pubDate>Sun, 20 Nov 2022 05:29:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/498</guid>
</item>
<item>
<title>دردِ عشق نداری، اگر چه بیماری</title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/497</link>
<description>نهاد دست به پیشانی ام که تب داری‏ ‏‏گرفت نبض مرا باز هم که بیماری!‏ ‏‏نگاه کرد به حالم، نگاه کرد به می‏ ‏‏به گریه گفتمش آری، طبیب من! آری!‏ ‏‏نگفت قصه و خمیازه را به آه آمیخت‏ ‏‏که دردِ عشق نداری، اگر چه بیماری‏ ‏‏ ‎ سکوت کرد! چه خوب است رفتنی باشم‏ ‏‏سفر بخیر اگر راه توشه ای داری‏ ‏‏به خنده گفت که از جان من چه می خواهی؟‏ ‏‏گریستم که تو عاشق کش دل آزاری‏ ‏‏نقاب از رخ فریاد ناگهان برداشت‏ ‏‏که سُست عهد! مرا مثل خود نپنداری‏ ‏‏تو را هزار هوس، سر‏ ‎ ‎ ‏دوانده</description>
<pubDate>Thu, 06 May 2021 06:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/497</guid>
</item>
<item>
<title>سال نو مبارک</title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/496</link>
<description></description>
<pubDate>Sun, 21 Mar 2021 10:01:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/496</guid>
</item>
<item>
<title>سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی </title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/495</link>
<description>من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر، از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی تو همایی و من خستة بیچاره گدای پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول</description>
<pubDate>Tue, 13 Oct 2020 08:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/495</guid>
</item>
<item>
<title>درس یازدهم: خاک آزادگان </title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/494</link>
<description>قالب: غزلِ اجتماعی * به خون گر کشی خاک من دشمن من بجوشد گل اندر گل از گلشن من خاک: مجاز از سرزمین به خون کشیدن: کنایه از کشتن و نابود کردن گل: استعاره از جوانان، شهدا، امید گل اندر گل: کنایه از فراوان خاک، گل، گلشن: تناسب واج آرایی «گ» گلشن: گلزار، استعاره از میهن معنی: ای دشمن من! اگر بخواهی سرزمینم را به خون بکشی و آن را نیست و نابود کنی! جوانان زیادی هستند که در این سرزمین آمادة رویارویی با تو و شهادت هستند.</description>
<pubDate>Mon, 17 Feb 2020 20:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/494</guid>
</item>
<item>
<title>شهادت هنر مردان خداست</title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/493</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 04 Jan 2020 11:48:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/493</guid>
</item>
<item>
<title>ای کاش مرد آتش و خون بودند، افراسیاب جنگ و جنون بودند </title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/492</link>
<description>چشمان تو دو معبد رؤیایی، بر قله­ های مبهم تقدیرند آرام و وهمگون و اهورایی، سرشار از شکوه اساطیرند آرام خفته­ ای و دگر تب نیست، آن ناله­ های ممتدِ هر شب نیست درد و تب این دو یار قدیمی هم، دیگر سراغی از تو نمی­ گیرند زین پس غم زمانه نخواهی خورد، بر شانه بار درد نخواهی برد ای دوست زنده­ ای و نخواهی مُرد، اسطوره­ های عشق نمی­ میرند... این واژه­ ها حقیرتر از آنند تا ترجمان تسلیتی باشند آن جا که بغض­های فروخورده، آتشفشان بسته به زنجیرند وقتی که دوست زخم زبان</description>
<pubDate>Sat, 21 Sep 2019 07:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/492</guid>
</item>
<item>
<title>بوی سیب </title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/491</link>
<description>پیچیده دراین دشت عجب بوی عجیبی بوی خوشی از نافة آهوی نجیبی یا قافله­ای رد شده بارش همه گلبرگ جامانده از آن قافله عطر گل سیبی کی لایق بوی خوشی از کوی بهشت است جانی که ازاین عطر نبرده است نصیبی این گل گل صدبرگ نه هفتاد و دو برگ است لب تشنه و تنهاست چه مضمون غریبی با خط چلیپای پر ازخون بنویسید: رفته است مسیحایی بالای صلیبی پیران همه رفتند جوانان همه رفتند جز تشنگی انگار نمانده است حبیبی گاهی سر نی بود و زمانی ته گودال طی کرد گل من چه فرازی چه نشیبی! سعید</description>
<pubDate>Mon, 09 Sep 2019 11:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/491</guid>
</item>
<item>
<title>ای که انداختی از ساقی آب ­آور، دست</title>
<link>https://adaberoz.blogfa.com/post/490</link>
<description>ای که انداختی از ساقی آب ­آور، دست کی کشد ساقی دل­سوخته از ساغر، دست دید گل­ها همه در آه و عطش می­سوزند دست اگر این سوی دریا بگذارد بر دست از دل خیمة لب­سوختگان بیرون زد «پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست» «دست در آب فروبرد و پشیمان شد و ریخت» کوفت از شرم لبی دست ندامت بر دست این طرف: بستن بر وسوسة علقمه، دل آن طرف: برئن در حوضچة کوثر» دست تشنه لب از دل دریای هوس بیرون زد نکشید از لب دریای ادب پرور، دست آی، ای مِی­زدگان! ساقی از این دست، کجاست؟ دیده پُر</description>
<pubDate>Mon, 09 Sep 2019 11:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adaberoz</dc:creator>
<guid>adaberoz.blogfa.com/post/490</guid>
</item>
</channel>
</rss>
